
خیلی وقت دور شدم از نوشتن...
احساس میکنم تنها فرقی که با الان و گذشته هست ننوشتنه...
ننوشتن فراموشی میاره... و سختیهای زندگی هم اگه نوشته نشن زود فراموش میشن... ذات سختی فراموش شدن..
اما غافل ازین که سختیا همیشه شیرین ترینو پر انرژیترین لحظههای گذشتهٔ یک آدمن...
همیناس که امید میده و مثل یک تلنگر بیدارت میکنه و هلت میده به جلو...
احساس میکنم باید از روزمرگی ها لیستی ورداشت تا بمرور خونده بشن و تدریجی از یاد نرن...
قبلا منتظر میموندم یه بهانه باشه که بنویسم..
من که نویسنده نیستم.. اما نویسنده داستان زندگیم که هستم...
آخرین بار قول داده بودم که زود زود بنویسم ولو یادم رفت..
راستش یادمم نرفت... درگیر بودم...
بگذریم...
درست وقتی که از آیندهٔ نامشخص ناامید شده بودیم....
در عرض ۱ ماه زندگی عوض شدو.. یه مسیری واسمون سخته شد...
۹ژانویه ۲۰۱۷ هردوتامون شروع بکار کردیم...
ازونموقع یه سری سختیا حل شدو یسری سختیا اضافه شد...
یه سری راحتیا رفت یه سری راحتیا دیگه اومد..
دغدغههای قدیمی رفتنو دغدغههای جدید جاشونو گرفتن...
زندگی خیلی جالبه... هر پله که پاتو بالاتر میذاری... پله بعدی سخت تر و شیرین تر میشه..
اما فلسفه ووجودموون همینه... میدویم دنبال آرزوهای کوچیکتر ولی نمیدونیم یه آرزوی بزرگتر پشتشه و نخواسته واردش میشیم ...
خدارو شکر الان که مینویسم آرومم...
انگیزه دارم...
آرومم..
ارومیم...
دوست دارم دوستم دارن...
دربریا و دوستم هم دارن یکی یکی به خواستهاشون میرسن..
خوشبختی یعنی همین،،،
از سختی شیریانیش لذت ببری...
کمتر بنوسم تا واسه پست بعدی حریصتر بمونم..
فعلا...
msa
سر کار
روز جمع ۲۵ آگوست ۲۰۱۷

ما را در سایت بعد از مدت ها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 51